یا متعالبه امید این خیال واهی که مثل چندی قبل فرز از جایم بلند شوم، برمی خیزم اما پا و کمرم براحتی جفت و جور نمی شود و باز هم لنگ می زنم و می فهمم چقدر فاصله گرفته ام از آن دختر فرز به زعم خودم! چقدر فاصله است میان آن دخترفعال و پرشوری که همه کاری از عهده اش برمی آمد با این که الان اینجا نشسته است و تند و تند دارد کتاب می خواند!کتاب وقتی عاریتی باشد، یه چیزی میشود توش پیدا کرد! مثلا همین کتاب کتابخانه که تازه دستم گرفته ام و به شدت هم دنبال خودش می کشاندم! اولش اسم اهدا کننده را نوشته که البته چیزی از آن به یاد ندارم گویی چشمانم فقط به روی اسم دار بودنش چرخیده بوده و اهمیت دیگری نداشته است. صاحب قبلی این کتاب، کنار بندهایی که توجهش را جلب می کرده، تیک ریز میزه ای زده که قبل از خواندن آن بند، شش دانگ حواسم را جمع می کند که یعنی چیش توجهش را جلب کرده!گفتم تیک، یاد تیک های کتاب یکی از اساتیدم افتادم! کتابی که امانت گرفته بودم اما نتوانسته بودم بخوانمش. بنابراین از بخش هایی که کنارش تیک خورده بود عکس گرفتم! الان که فکر می کنم خیلی بی معنی به نظر می آید! ته کتابی که دست گرفته ام را باز می کنم که ببینم چند صفحه از کتابی که امشب دستم گرفتم مانده است. صد و هشتاد و هشت صفحه؛ درست صد و پنجاه صفحه باقی است! عبارت کمرنگی همان صفحه ی پایانی به چشمم می خورد. تیک و یک تاریخ است، حدس می زنم زم سفر ده روزه ......
ما را در سایت سفر ده روزه ... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 21 تاريخ: سه شنبه 19 دی 1396 ساعت: 15:56